جلسه هشتم، یکشنبه 3 دی 1391
تو را کنار سجدهای که کفر میزند به قبلهات نماز خوانده ام
تو را میان آیههای هر تموز، مثل سیب راندگی که گاز میزنم
هم چو برگ زرد خسته از معلق درخت زندگی شدن
بر نسیم وصل تو سوار میشوم
هوای گریه با من و به زیر چتر اشک های تو نشسته ام
سکون گرفته پای در من و گریز میزند دلم به راه تو
گرچه ماهی است این خیال تو
میگریزد از دو دست فکر من
گل شوی به آب بی خیالی ام
مست میشوم ز بهر یاد بردنت، شراب میشوی
یوسف و تو چاه میشوی
می روم چو آب بر زمین جوانه میزنی
بر پریشان حالیام چو زلفهای بید، باد میشوی
دور میشوی و می دوی به سوی من
خواب میشوی و میپرانی خلسه های من
جنگ میشوم وصلح را نشانه میروی
هم چو تیر مرگ بر توان من
می بری مرا به سوی چشمه و خودت
میشوی سراب تشنگی برای من
تورا درون بی نهایت ریاضیات
یا که صفر مبهم معادله ... نه!
که حل نمیشوی ...
که حل شدی درون روزهای من
مونا میرهاشمی
بادبادک این چه وضع زندگی ست
مملو از دیوار و از وابستگیست
بادبادک در فرازی و چه سود
می کنی با جنبش بندی فرود
بادبادک زود باش بندت ببر
تاشوی آزاده ای مانند حر
بادبادک عشق را تفسیر کن
سرنوشتت را خودت تقدیر کن
-----------------
خواب بودم مهربان خواب تو را میدیدم
از گلستان خزان سبزه غم میچیدم
چشم بگشودم دیدم بر تو نیست برم
چشم بر بستم اینک ز غمت چشم ترم
حامد احمدی
ضمنا یکی از دوستان شعر کوچه فریدون مشیری را به عنوان حسن ختام جلسات این ترم خواندند.