شکر از کام و نگاه رخ یارم دارم
که کند با نگهش باز گره در کارم
سرخی روی من ار می نگری خوش نایاب
که دلم را به سمرقندی خالش دادم
حال امروز چو دیروز که مجنون می گفت
من به نوکر شدن خاک رهش آسانم
سبزی از نم زدن چشم من اکنون سبز است
ورنه این جنگل انبوه بیابان بادم
من شکر از عسل لعل شکرخا خواهم
تو بگو مست منم یا که چو خار راهم
یا رب این جام عقیقی که به خواجه دادی
تو بگو باز به ما هم بدهد این یارم؟
شهره را گر به صلیب عیسوی می بکشید
یک نفس از بر یارم برهاند جانم
مرتضی فلاح زاده
در روزگاری سخت
وقتی زمستان بود ،بر سفره هامان پهن
گویی که باد آمد،پیک بهاران بود
بر بوم هر شاخه ،با شوتکه باران ،صدها هزاران گل،با مهربانی چید
سبزی لباسی شد،بر قامت دوران
اما نسیم از پشت،یکباره خنجر خورد
طوفان وحشی بوی روز خوب را با خود
گویی به یغما برد
آری زمستان بود ،تقدیر باغ ما
طوفان ظالم زود،بر دور هر شاخه پیچید و کند معصوم گل ها را
نسلی که با بوی خوشش هر دم
یادآوری می کرد
با دست هایی که به هم وصلند
ازریشه خواهیم کند ،هر غصه ای کز گوشه ای از باغ
روییده همچون یک گیاه هرز
برخی ز گل ها را ،طوفان ظالم کشت
برخی دگر از غصه هم نسل های خود، بر شاخه خشکیدند خورشید در زندان
ابر سیاهی چون که زندانبان
مهتاب هم با جرم همدستی با خورشید
تبعید شد از آسمان بر بام
هر چند ویران کرد ، طوفان گلستان را
اما اگر حتا ،با زوزه هایی سرد ترس شکفتن را،در گوش هر شاخه
چون گوشواری تیز آویز گرداند
در زیر خاک سرد ، هر گوشه ای از باغ
چندین و چندین دانه ی کوچک، در فکر رستن مانده، بی تابند
بر چشم گلبرگی،اشکی به جا مانده
شبنم که خواهد گفت،طوفان چه ها کرده،با باغ بی برگی
هر چند گل مرده ، اما بهاران هست
طوفان که کابوس است، بیدار خواهد شد جهان فردا
خوب است دنیامان،اینسان سحرخیز است!
منا سادات میر
هاشمی