چند شعر از اعضا (خوانش شده دز جلسات اين ترم)
درد در سینه ام می میرد،
قلبم را تف می کنم
بغضی نیست،
آهی نیست .
خسته شدم
می خوابم .
محمد فانی
باید بود باید گفت
باید گفت از بودن ها و سرودن ها
باید گفت که زندگی کرده ام ، که خود را در زندگی یافته ام.
من از شهر فراموشی ها می آیم
از امیدها وباورهای به گل نشسته
از ستاره های به خاموشی نشسته
کلامم چشمه ایست
که نقطه ی جوشش خود را گم کرده ،
نگاهم در ظلمت فرو رفته
وشعرم در تاریکی چسبناک شب
و به دنبال روزنی تا خود را دوباره بازیابد.
فریاد می کشم
فریاد می کشم که من کیستم !؟
من کیستم که اینچنین ملول از خویشتنم !
آه میکشم
که خود را گم کرده ام در میان برگ های دفترم
در میان شعر ها و غز ل ها .
ترسان اما امیدوار
به صدای خشک برگ های پاییزی
که از دور مرا می خوانند ...
زهره چمن گشت