جلسه ی این هفته ی کانون که 89/10/6 برگزار شد آخرین جلسه ی ترم جاری بود. جای همه ی دوستانی که نبودن خالی...

ایشالله ترم آینده در خدمت دوستان هستیم.


غمین گشتم همین دل وای جانم

از این لحظه دگر بی تو نمانم

زمانه قرعه اش بر نام من زد

ولی قدرش ندانم که ندانم

سبک بالم ولی دست زمانه

بزد یک ضربت عشقی نشانم

سحرگاهان به اشکم می فزودم

که اندک مدتی در غم بمانم

که غم از دید عشق شیریت بباشد

پس این هم چنین ست و بدانم

من این غم را به جز تو بر که خواهم

چو من بی روی تو همچو خزانم

برس تا دست من گیری بدستت

غم دوری ببر از دل تو جانم

هوا دارد به سر این شهره شهر

تو بنما یک رخ و گردان نهانم

مرتضی فلاح زاده


نمی دانم

شاید نسب شانه های من برسد به

پیر نیمکتی در سرزمین راه...

که سر ها بدوند و برسند و اینجا بنشینند و نفس خورند و ...

حق هوایم بر باد داده، بروند !

فراموشی میراث نسل شانه های من است !

..............................................................

کلاغ احساسم صورت حساب رقیب می آورد

پر از معامله نگاه های تو!

من به امضای حسادت چنگ می کشم صفحه را

که بدانی ملاحظه شد وفای چشمان تو!

مینا رضایی

 

 

تا کجا این چنین می گریزی

دلم که هیچ

لا اقل آنقدر باش که شعر هایم به هم نریزد

حضور نخ نمای چشم هایت را از دفترم نگیر...

..............................................................

دل داده بود به همان ساعت کهنه ای که نمی آیی

و هر روز تمام دغدغه هایش را بقچه میکرد و پشت همان نگاه خیس خالی

مینشست

باور نکرده بود رفته ای

صفا کیماسی