آثار خوانش شده در تاریخ (ادامه...)88/1/30
در جلسه برگزار شده در تاریخ88/1/30 آقای ایلقار دادگستری ، خانم صفا کیماسی و آقای معین محمدیان به خوانش آثار خود پرداختند که به دلیل بلند بودن شعر آقای دادگستری آن را در پست جدیدی قرار دادم .
این مین ها، پدر
و سیم های خاردارش، مادرم است.
چند تار مویی از میان خاک و خل های سرت بیرون زده است.
کنارشان میزنی-
و از پشت دیوارهای کاهگل خانه ات
به این زخم های چرکین نگاه می کنی
فکر کردم دست به قلم بردن خیانت است به مادرم.
آنگاه که نوک انگشتانت
به دور از این دستها سرد می شود.
شاید همین تویی
پشت یکی از این درهای بسته،
برهنه در انتظار من...
بایست!
و سکوت را در این هراس مرگ زا بشکن
ترانه ای که با هم خوانده ایم را باز در گوش های من زمزمه کن.
و بیارام!
از نخستین مردی که منم،
از نخستین زنی که تویی؛ سخن میگویم؛
که در نوازش های شبانه موها
به نهایت فکرها، اندیشید
و دفتر سپید را در برابر دیدگانی باز کرد.
ورق زدم.
تا برای خواندن...
توانم نبود،تا از سپیدی های این دفتر خطی بخوانم
ناتوانی من، قطره اشکی در چشمانش آفرید
و او سپیگردی گشت،
غرقه در بادی که در پریشانی موهای من...
که از فراز سر من...
که از بلند خانه من...
به سمت و سمتی دور وزیدن گرفت.
سپیگرد دور شد. رفت.
و نماند...
آن زمان بود،
که سپیدی آن دفتر مبدل به سرگذشت ما شد!
شروع به خواندن کردم!
پیدا شد از دور شانه های عریانش
سر خورده در سرابالای
طاق بی تاب چشم.
سوداگر آهوار مهواره ی گریان،
سوداااگر مهوار آهواره ی گریان!
در انتهای این رقص بدنبال تو می گشتم.
***
خطوطی که بر پشتم کشیده شده است،
ادامه در سینه های او
پایانی به زمین دارد.
در قدم هایم، در حرفهایم.
نه!
سواری نبودم بر پشت اسب هایش،
بغض وار تیره کشیده ام، آغاری بود
فریادی را که در
عشق
سرمی دهند.
- با شما هستم که می خوانید!-
پایانی بود او،
رقصی را در آن هنگام که آوازم می داد،
تا کبوتران،
آرام،
بر سر شاخه ی آن سپیدار سپیگرد مغموم ننشینند.
- با شما هستم که گوش سپرده اید!-
و با تو، که آگاه به هر سمت و زبان این سخنی.
باور کن!
عین؛ به سان
عاریتی است از دامنت.
شین؛ مانندی
از شرم عریانی تنم.
و قاف
آوازی پیوند خورده به قساوت عشق.
بایست.
بیارام.
باور کن!
ایلقار دادگستری