جلسه برگزار شده در تاریخ 88/12/10
در تاریخ 88/12/10 دومین جلسه کانون در ترم جاری برگزار شد ، که در این جلسه خانم صفا کیماسی ، آقای مبین اعرابی و آقای طاها وفایی نژاد به خوانش آثار خود پرداختند و اعضا به بیان نظرات خود پیرامون این آثار پرداختند.
و در پایان با تشکر از آقای وفایی نژاد که به جلسه ما تشریف آوردن ، برای مشاهده اثرشان می توانید به آدرس روبرو سری بزنید.(www.1panjereh.blogfa.com)
روسری برداری از سر، ابر باران می شود
در تمام این خیابان راه بندان می شود
بعد، صدها چلچله پر می کشند از روسریت
ذهن خواب آلود مردم نغمه باران می شود
مادیانی پای می کوبد تمام دشت را
باد، وقتی بین موهایت پریشان می شود
لای موهای تو بوی خاک باران خورده... نه!
خاک خیس از بوی موهای تو انسان می شود
خسته از چشمان مردم، خسته از دست زمین
شب به شب خورشید در گیسوت پنهان می شود
سهم من از تو فقط وقتی که با خود می برد
روسری را باد، هنگامی که طوفان می شود
سهم من از تو، سماع مولوی در پیکرم
با چنین آشفته شمسی کوه رقصان می شود
آه اگر روزی به هر شکلی نباشی روبروم
هر شب و هر روز من شام غریبان می شود
مردم این شهر با این بیت ها بیگانه اند
بارها گفتند: آیا شعر هم نان می شود؟
دلبری با روسری، بی روسری؛ هردو حرام
با نظر بازی، غزل محکوم زندان می شود
شهر با این روسری ها، دلبری ها زنده است
وادی بی شاعر و عاشق، بیابان می شود
باورم کن، آخرش با جام باده، زلف یار
نوبت رقصیدن ما توی میدان می شود
مبین اعرابی
آمده بود
تا همین حوالی
تا همین سفیدهای خالی نامه هایی که ننوشتم
همان نگاهی که خواستم؛ اما هیچ گاه...
هربار...
جز تا پای خواب هایم نیامدی
خواستم
با همان واژه های ساده ی همیشگی
خسته از گریزهای ساده ی همیشگی
بگویم...
نشد که نشد
هر بار که...
نمانده ای و نشد که نشد
تنها فقط گاهی
همان حرف کهنه ی همیشگی
در همین حوالی
در همین سفیدهای خالی نامه هایی که ننوشتم
سکوت می شود.
صفا کیماسی