و شاید بی شک شاید....
در گیر و دار یک نبرد
مرده یا خسته
شکست خورده ایم;
آنچه از خود ساختیم, به خود باختیم
خود باخته ایم;
در تلاطم یک طوفان
غرقه یا نجات یافته
کشتی مان شکسته است, به گل نشسته ایم,
به گل نشسته ایم;
در تکان های مهیب زلزله
زیر آوار, مرده یا زنده
خشت های خانه مان, از هم گسیخت;
بر سر و بر کولمان, کوبنده ریخت.
وای... وای...
خشت های خانه ام !
یک دریغ و صد دریغ, خانه ام, کاشانه ام;
یک فسوس و صد فسوس, میهنم, ویرانه ام;
یک فسون خواهد به رنگ آسمان;
فرصتی خواهد به پهنای زمان;
باوری خواهد به مرز بی کران;
خواست می خواهد چو عظم کهکشان;
تاخت می خواهد به سمت دشمنان;
بی امان بی امان.
بی شک; شاید نجات خواهیم یافت.
چه امید نا امیدی!چه سپیدی سیاهی!چه سیاهی پلیدی...!
چه فسونی؟!چه زمانی؟!چه نجاتی؟!چه امیدی؟!
و شاید, بی شگ سهم ما همین باشد:
بیش از پیش, کم از پس,
ننگ از نام, خوار از خس.
هوپاد رستمی
شب هجرت
شبی قرمز
اتاقی تاریک و ساکت
دیوارها
پر است از
تصویر های مبهم
زمینی لخت
سرد
زخم هایی بر تن
بر پشت
بوی جویبار می آید
سیم آویزان از سقف را
باد
می نوازد دیوانه وار
صدای سگ همسایه
لذت خواب و بیداری را می دزدد
غرق در افکار
بوی الکل
هدف را روشن می سازد
باز:
روشنایی اتاق.
طاها وفایی نژاد