تلخ بود

سفرت را میگویم

کاش پیش از آنکه به انتهای فاصله ها برسی مینوشتمت

اما دریغ

نقطه چین میشوی که دست هایم لکنت گرفته اند

رفته ای و پرسه میزنم چهار گوش اتاقی را که دیوارهایش

هر روز راس ساعت تنهایی روی سرم آوار میشود

وای

از دقیقه های خسته ای که برایم مدام تکرار میشود

کاش باران میبارید

تا دلتنگی ام را لبخند ...

نه

بغض کنم

و تمام بغض هایم را یکجا بالا بیاورم

تو

آنقدر دور شده ای که دیگر حتی

ته فنجان های قهوه هم نمیبینمت...

صفا کیماسیَ

 

 

 

سرد تب دار و سراسر غریب!!!

صدای نگاهت به پاهای بی رمق

هردم که می گذرد باز تکرار می شود

من مدتی ست در اندیشه های تو جایی برای سرودن نمی بینم

گویی که در تمام خاطره های سبزمان

مثل تمام بهارها خزان شدیم

تقصیر هر گناه می کنی ام شاید شود روزی

تسکین افکار درون سرت شوم

من در میان علفزارهای باورم

در هر ترانه ی آشنا فراری ام

گویی که در تمام غزل ها محو و مرده ام

مردن که اتفاق جدیدی نمی شود...

         مریم یزدان زاد