خیلی دیر به ایستگاه آخر میرسم
سوت قطار ورودش را اعلام میکند
تک مسافر آن مهمان من است
هیجان شادیم را می شکند
آیا او همانی ست که در ذهن من بود؟
پیرمردی با عینکی ته استکانی و عصا
پالتویی بلند و یک چمدان عجیب
باید خودم رو کنترل کنم
سایه ش رو میبینم
رعد و برق ناخودآگاه میلرزاندم
دود قطار نفسم را میگیرد
بویی تند آمد و خیس شدم
عقلم که به اجاره رفته است
حالا او روبروی من ایستاده
.
.
.
پلکی زده نمیشود...
.
.
.
آقا یه نفر بیا حرکته ! -
- بریم...
محمد فانی
در گیر و دار زندگی
تو این حیاط پاپتی
با اون درای کاگلی
درگیر با افکارها
زخمی از این افگارها
بنشسته روی بوته ها
پهلوی اون گلپونه ها
یک آینه در دست ها
با یک سبد از یاس ها
..... عمری نفس عمری هوس
مانده درون کاش ها.....
آینه دستم چه شد؟
ای وای باز آلوده شد
آینه ام را گم کنم؟ یا خود ز گلها گم کنم؟.....
ای کاش ها ای وای ها گشته تمام رازها
بنشسته روی صندلی در این شب خاکستری
ای کاش ها ای وای ها گشته تمام رازها
مغموم و تنها گشته
و عمری به صحرا گشته
و در انتظار یاس ها
با خود بگفت این رازها
دردانه روز ازل
منظور انظار السحر
روحی نفخت گشته ای
ای کاش در بر برده ای؟!
نومید و مضطر گشته ای؟!
این یـــــاس در پهلوی تو....
باب الحوائج بوده ای
چون ناس را ببروده ای.....
در گلستانی بوده ای
یاس نهانی بوده ای
یک دو نظر بر گلستان
تا بر شوی این داستان
آیینه دل را نگر
باقی همه افسانه است
این یاس ها دردانه است
آن یاس ها چون دانه است
آیینه خود را شکن
مراه را آیینه کن
مراه را آیینه کن