سوز دارد ! اما سوز ، از سرمای کویر نیست
سوز دارد ، سوز ! اما شکست ، شکست این خاک نیست
سوز دارد ، سوز ! اما صدا ، صدای پای من و شما نیست
قدم های به شماره افتاده ی شب را ، به شماره افتاده ، قدم های
شب را قدم می زنم . و آواز اَمردادش را بازتابی از نور ، از دور ،
سوز دارد ; اما سوز از چین و شکن و پیچ و تاب نیست .
و بند ، بند کفش هایم ، کفش هایش ، از سوز و از نور ; اما بازتابی نیست !
قدم بر می دارد و چه سخت نفس می دهم به باد !
قدم بر می دارم و چه سخت نفس می دهد به باد !
قدم بر می دارد و چه سهل پا می گذارد بر قله ای که من فتح کرده ام !
چه سهل پا می گذارد ، می گذرد از ناخَن هایم که در بخت اشک
چشم هاش را درید و چراغ را خاموش کرد و صبح شد .
سوز دارد عزیز ، آری سوز دارد . به وقتی که دری به خانه ات
بسته اند و تو تنها کلید این سو را به دست داری !
سوز دارد عزیز ، آری سوز دارد .
چراغ سقف خانه ی من
روشنگر آواز دیگران .
ایلقار دادگستری
گوش می کنم
به صدایی که نمی آید
به هیچ هایی که می گویند و ...
نگاه می کنم
به کسی که نمی آید
به ثا نیه هایی که نمی گذرند
لمس می کنم
مخمل تنهایی تنهاترین شبها را
روح تکیده ی درخت را
میچشم
تلخی قهوه را
این تلخی بی پایان را
فکر کن ...
تنهاتر از من انگار کسی نیست
نیلوفر ناصری
