تبليغاتX
کانون شعر و ادب دانشگاه علم و صنعت بهشهر

 

چه دردی در دلم دارم

کسی را دوست میدارم که او حتا نمیداند

غریبی ، بی کسی ، در شهر

او را از هر آنچیزی که نامش هست، هستی ، دوست تر دارد

میان سیل اشکش گشته غرقه

در تمنای حضورش ناله ها کرده

کجا داند کسی در گوشه ای از این جهان سنگدل هرشب

به یادش دفتری را پر ز اشعاری نه چندان نغز اما پر ز سوز و آتش بی تابی اش کرده

هوای هر شبش آکنده از یک شاخه یاس، یادی ز معشوقش

نوای دلنشینی قبل بی خوابی، لای لای فکر محبوبش

هزاران بار شکلش را، حضورش را، نگاه خوش خرامش را

به چشم آورده و در دل هزاران آرزو کرده

به هرسویی نظر افکنده او را دیده

 

هزاران بار نازش را خریده

آه اما عشق

چون بهاری که ز خاطر برده در سویی

زمستان سردی اش را از گلوی گل فرو داده

هزاران آدمک را میخکوب کوچه ها کرده

صدای مرغ عشق خانه همسایه را مجبور کوچیدن

سایه ی خورشید را دزدیده

اما با خودش گویی نمی گوید که وقتش هست آن پیراهن گلدار را با خود

به دنیای دلم آرد

که گرمای اصیل  دست خورشید و کمان ابروی رنگینی

که آبی زار دنیایم از آن نقشی دگر گیرد

به همراه سپید ابری که چون قالیچه ی رویا

دور زد دنیای زیبا را

به سوغات آورد از سرزمین عشق ورزیدن

چه دردی در دلم دارم

که عشق آستین خود را از برای مرگ تنهایی

نزد بالا

و با تیر و کمان هربار

 جنگ را با 5 برعکسم

شروع کرده

خیال آشتی در سر ندارد

سخت طلب کرده پشت وصلم را به خاک هجر مالد

 یا درگوش دلتنگی بخواند: دست معشوقم بگیرد جای در دستان دیگر ...

                                                                           مونا  میرهاشمی

 

 

من منتظر نشستم اما خبر نیامد 

چشم انتظارت هستم اما خبر نیامد

جامی که داده بودی تا که بنوشم آن را

از تحفه ی تو مستم اما خبر نیامد

تا خط هفتم آن را بالا کشیدم اما

جام می ات پرستم اما خبر نیامد

گفتم که ای نگارم قابل ندارد این تن

تقدیم تو دو دستم اما خبر نیامد

اما در محبت را روی من تو بستی

در را به تو نبستم اما خبر نیامد

گفتی عمل ز رندی بر من روا مکن تو

من عادتم شکستم  اما خبر نیامد

                                                                دانیال عسکری

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 14:8 توسط شورای مرکزی |


شنیدم شکوه های شاپرک را که شب پیشین

چنین با آسمانی  از انیران قصه ها می گفت،

یکی از قصه ها، صحرا 

چنین می گفت

خدایا ای همه زیبایی و احساس

تویی آن آسمانی تر از آب و خاک

بگو آن پشت صحرا ها

که گویندش کنام هر چه شیطانست

چرا رنگ سپیدی مرده و روزش پریشان است

بگو آن جا که روزی هر بهارش طعنه بر اعجاز حق می داشت

بگو حالا چرا سوزان و گریان است

چرا ابر بهارش اشک خشکیدست

چرا دست زمانش سخت کوبیدست

بگو بعد از همه نعمت و ورا کفرش چه بود و این زبر دادن چرا بودش

بگو گل های مرمر از چه جای یاس و شب بو را گرفتند و شقایق از چه خارا شد

بگو دریای آبی از چه جایش را به مردابان مشکی داد و ققنوس زاده اش را از چه آتش زد

چرا جای کبوتر ها و آواز پرستو ها، کمین کرکس و هوهوی جغد آمد

چرا احساس غم شب را ورق می زند

چرا چشمان شبنم گریه ها می کرد

چرا خشکی گلومان را فشرد و آتشی سوزان به دلهامان فرود آمد

چرا این شد چنین آمد

به هر اشکی که از چشمش به روی گونه ی خشکش رها می شد

دل آن آسمانی تر چنان می شد

نشد کز صبر بس بی انتهایش حاصلی چون بس صدایش زد

تو ای زیباترین موجود خلقت ای ثمین صورت

به سنگان زمین گرم

ستم را کم روا کردن

و یا بی جا روا کردن

چه توفیق است

سنگ سنگ است

اگر از جای برخیزد

و یا شب را فرو ریزد

بدان دستش چونان گیرم

که ظلم از جای برخیزد بریزد

اشک بر صحرا و بگریزد                                        

                                                              مینا دلفان آذری   


سرزنش کردن دوای مردم بیمار نیست

گر تو میدانی بگو الگوی هر رفتار کیست؟

تو میگویی بپو این ره چه بسیار و چه کم

من نمیدانم به جد فرق کم و بسیار چیست

گر که کم باشد غلط بسیار هم سان آید ش

مشکل این است کسی از خبط کم بیزار نیست

کس ندید خبط تورا پس این چنین واعظ شدی

من نمیدانم کسی در این جهان بیدار نیست؟

چه خوش گفت شاعری آگه ز من در این جهان

هیچ شعری هم دگر بر من چنین پر بار نیست

کاش می آورد مستی هر حرامی چون شراب

آن زمان معلوم میشد در جهان هشیار کیست

                                                                حامد احمدی


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:20 توسط شورای مرکزی |

شب است و سوز ساز سرد پاییز

هوا سردو خانه ها غم انگیز

همه خفته در خواب و کسی نیست 

چقدر سخت است روزهای سرد پاییز

 

 

دلم تنگ است و غمگین و اشک ریز

"صدا می آید ای بردار"برخیز

ولی هیچ صدایی منعکس نیست

چقدر سخت است روزهای سرد پاییز

 

 

از آن دور نوری می تابد دل انگیز

گمانم یک نفر در سوز پاییز

در آن تاریکی سرد و غم  انگیز

می کند آشفته فریاد. یاوری نیست؟

 

 

از آن سو یک نفر با سرعت و تیز

بزد بر وی که دیگر روشنی نیست

بخواب ای برادر که دیگر

مسیری برای "آزادگی"نیست

 

                                       اسماعیل یعقوبی

 

 

و سکوتی آرام

و دگر برف عظیم

آدمی عاشق آدم برفی

و پدر می سازد آدمی رنگ سپید و چه لبخندی هم

قلبی از روشنی اشک زمستانی ابر

پدرم می گوید قلب آدم باید  به سپیدی باشد

وبهار آمد و آدم را برد

و من اینجا تنها

گریه ی ابر برای من  بود

و دلی تنگ برای آدم

و پدر باز آمد،که بهار هر سال از دل آدم برفی زمستانی هست

و دلت تنگ برای هیچ است که دنیا پر آدم برفی است

چه دنیای سپیدی هم بود

و چه دردی است که هر چه دیدم خبری نیست ز آدم برفی

 نکند برف نیامد دیگر

شایدم بوی بهار، قلابی است

کودکم برف آمد، آدمی را تو ببین

و در این مرگ تو هم اشکی ریز

و سکوتم که شکست

پدرم این دنیا پر آدم سنگی است

 

                                                  فاطمه پیروزه

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 11:51 توسط شورای مرکزی |

جلسه با حافظ خوانی شروع شد.

خانم مینا دلفان آذری داستانی را خوانش کردند و به نقد و بررسی آن پرداخته شد.

پس از آن شمیم برزگر شعری از حمید مصدق و معین محمدیان شعری از رهی معیری خوانش کردند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 13:10 توسط شورای مرکزی |

بدینوسیله اعلام میگردد شورای مرکزی کانون شعرو ادب در سال تحصیلی ۹۱-۱۳۹۰ در روز یکشنبه ۲۹/۰۸/۹۰ از ساعت ۱۰ الی ۱۶ در سالن آموزش برگزار گردید. در روز سه شنبه شمارش آراء انجام شد که نتایج به دست آمده به شرح ذیل می باشد:

 مجموع آراء ماخوذه: 117

1- پوریا رنجبر

2- شمیم برزگر

3- معصومه غلامی

4- مناالسادات میرهاشمی

5- معصومه درزی

به عنوان اعضای اصلی

و

6- مجتبی خادمی

7- محمد جواد کلبادی نزاد

به عنوان اعضای علی البدل

انتخاب شدند.


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 13:0 توسط شورای مرکزی |

انتخابات شورای صنفی و شورای مرکزی کانون شعر و ادب در تاریخ های ۲۹/۰۸/۹۰ و ۳۰/۰۸/۹۰ در سالن آموزش دانشگاه برقرار می باشد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 14:16 توسط شورای مرکزی |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 10:14 توسط شورای مرکزی |

زندگی، حجم حباب آلود آویزان بر تن هوایستان روزگار

قل میخورد بر تماشای کربن دی اکسید ندانستن

با ترس فرورفتن در انبوه کابوس نابودی

از فوت کوچک کودکی ... 

زاده شده ایم از کف هایی که شستشو میدهند

 اندوه بازیچگی مان را

آرزوهای رنگارنگ چون برگ هایی، از درخت پاییززده وجودمان فرومیریزند

و صمغ خوش خیالی را گذر زمان از تنه می مکد

چه تلخی پر حلاوتی ...

پیش به سوی فهمیدستان مرگ

قدم زنان بر تلنبار آرزوهای فروریخته مردمان تاریخ  

پیش به سوی باغ بی برگی

تمام میشویم در یکی از همین روزهای آفت زده مسموم

در حالی که چشمانمان هنوز قدر کاوش نوزاد تازه متولد شده مبهوت است

خاک قلبم دستان مرد سیه چرده ای را خواهد ساخت

و استخوان های فرسوده ی تو

مغز سرگشته گمشده ی زمینی دیگر 

تاوان سیب ممنوعه ست، جاودانگی این چنین....

                                                                        مونا میرهاشمی

دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر

از غصه میمیرم مرا مگذار و مگذر

تنها نمی مانم که گر بی تو بمانم

با خلق درگیرم مرا مگذار و مگذر

طاقت ندارد این دل بشکسته ی من

پیر و زمین گیرم مرا مگذار و مگذر

من ناگهان گویا که دربند تو افتم

بگشای زنجیرم مرا مگذار و مگذر

ای بی وفا من که به پای نشستم

اکنون شد دیرم مرا مگذار و مگذر                          

                                                                    دانیال عسگری


من که یادم هست مادر هر روز صدا سر می داد

دست خود را به طنابی بسته

مادر از پشت تکانم می داد

من که خوب یادم هست مادر آن جا می خواند

که اگر افتادم تو به یادت باشد

دستی از دیده ی تو

قلب من را گیرد

و امروز در این هستی تو من چرا می ترسم؟

و خدایی که دگر هیچ نبود غیر از تو 

در شب قصه ی مادر با من

تو به من  باز بگو

که دگر دستی نیست

که قوایش برسد بر دل من

یا که تو یادت رفت دل من هنوز هم تاب سواری خواهد.  

                                                                       فاطمه پیروزه

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 12:30 توسط شورای مرکزی |

جلسه در روز دوشنبه با اكثريت جمعيت كار خود را با حافظ خواني شروع كرد...


آه که از دست تو غصه نهایت شده

از غم تو حال دل ، بی ته و غایت شده

دیده تو را دیده و جان به لبم دل رساند

دل شده بس بی قرار دیدنت عادت شده

دیده امت روی کم پس چه فراوان ولی

این دل و این دیده ام بنده و رامت شده

بر لب تو خنده و بر دل من تاب و تب

وا دل من وا دلم قهقهه کارت شده

این چه ستم با من و با دل بی دل کنی

نیست ستم کاین چنین بلکه مهارت شده

نیست گناه از تو و نیست مقصر دلم

بسته سخن این زبان ، محو جمالت شده

آه امیری چه طور ، مملکت عشق را؟

وضع در این تاج و تخت رو به وخامت شده

                                                                   امير ابوالحسني 

سحر گاهان به افلاکی رسیدیم

همه سرگشته شیدایی رسیدیم

صدا دادیم یاری را ندیدیم

ولی دلداده بر یاری رسیدیم

ندا آمد شما اهل کجایید؟

چرا اینگونه آشفته می آیید؟

بگفتم از ده مجنون می آیم

به دنبال رفیق دون می آیم

همان یاری که مارا عاشقانه

به دنبال خودش خانه به خانه

کشانده تا به اینجا حال برگو

تو دانی زود گو لیلای من کو؟

بگفتا لیک لیلایی نداریم

سر و پا مست و شیدایی نداریم

همه لیلا منم ، باقی به هیچ است

تو راه کس نگیر کین پر ز پیچ است

بگفتم ساغر می ناب باشد

كه چشمانت چنين پرتاب باشد

به صد منزل می آیم ای جفاکار

بدانم بوی لیلی دست بردار

بگو لیلای من بر عرش مانده

و یا چون من همیشه فرش مانده؟

بگو سر بر دو عالم او نهاده

و یا چون من به دیناری بداده؟

بگو دردش کجا ، خانش کجا، دل بر که دارد؟

بگو حالا به من دل می سپارد؟

ندا آمد برو خانت خراب است

چو لیلا آمده نانت بر آب است

برو بر درب منزل ، بین تو لیلا

که خواب امشب است تعبیر فردا

به حق شهره بباشد نام نیکی

که خواجه آن بداد ، برتو ، به هیچی

                                                       مرتضي فلاح زاده

در انتها آقاي حامد احمدي متن ادبي خود را خوانش كردند.


اضافه كنم كه حدود 40 نفر در جلسه حضور داشتند.

به اميد اينكه با همت بچه ها اين جلسات همچنان ادامه داشته باشه و پايدار بمونه...

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:8 توسط شورای مرکزی |

جلسه در روز دوشنبه راس ساعت 12 با حافظ خوانی کار خود را شروع کرد.

رنگ این قصه ی شب دیده ی تنها با تو

خنده ای از سر این غصه ی دور

کهنه ای نوتر از بوی لباس  به تنم در شب عید 

خنده ام می گیرد ؛

عادت خنده  به  دل های همه هستی تو

خنده ام وسعت بیداری چشمان خودم

شب بودن بی تو

سرزده  لقمه ی هم سفرگی ماه بی منت هیچ

او که عمری به دلش منت خورشید خدا است

فصل بی تو ماندن

تیتر پرحرفی من ها و سکوت

گوش ماهی زده بیرون از ابر

بشنود  او من را

شاید او راز مرا فهمد باز

که چرا دل اینجا

ته ایستگاهی که نمانده به تنش رد مسافرهایش 

خنده ات می گیرد

ته دنیای تو ماهی دارد؟ نه، خودم می دانم!

قصه ی بی رنگی است

سهم بی  رنگی دنیا هم بیش

قصه ام رنگ کنی یا نکنی

ته ایستگاهی که ببینم یا نه

ته گام هایی که شود دورتر از من به خودم

چشم من بیدار است

خنده ام می گیرد

خنده ای از سر بی تو ماندن

گریه ای کز شود آرام دل من شاید

خبری نیست که نیست

ومن اینجا و کنار دل خود

باز هم می خندم

                                                                            فاطمه پیروزه 



راه ما آبی ست در چرخ کــبود                     سهم ما ســبز است از بود و نبود

مهروماه ما یکی برگ گل است                    عطروبوی گل  جزیی از کل است

ار تو خواهان رهی در کل نگر                     شاد شـــو از زندگی  با یـک نظر

قید هرچــه بی ثبــاتی را بــزن                     یک دمی هم نغـمه ی شـادی بزن

                                                                                                 حامد احمدی



فارسی اش ؛

نشانه بومیت عشقت از سرزمین دل

و انگلیسی اش؛

نماد تعلق خاطرم در هر جای دنیا به توست

قلب من را دو علامت سوال روبه روی هم ساخته

که یک قطره خون می چکد و قطره ای اشک از آن انگار

مثلث بالایی

آرزوهای نامتناهی ام را به سمت آخر آسمان نشانه می رود

و

مثلث پایینی

سقوط آزادی به اوج روزهای بی خاطره

زندگی ام، لوزی دردسر سازی می شود  

با قطر تنهایی که پر رنگ می شود  

یا شاید

دایره ای  بی سر و ته که سستی در آن می دمد

و به آن حجم می بخشد،

تا مثل تمام کره های دیگر وستاره ها و سیاره ها و نظم حاکم بر هستی

دور باطل و ناباطل بزند.

و گاهی هم چون خطی موازی با مرگ که در ناکجاآباد نامعلوم آینده به یکدیگر می رسند،

بستگی دارد

به استعداد تابلوی نقاشی و طرح موردنظر نقاش بگذار در سه کلمه خلاصه اش کنم                                                                     

                                                                   زندگی، عشق، مرگ

                                                                                         منا سادات میر هاشمی 

در آخر جلسه یکی از ورودی ها متن ادبی خوانش کردند.

و

با تشکر از آقای محمد فانی که در این جلسه همراه ما بودند. . .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 10:14 توسط شورای مرکزی |

بلاگ عروض...محلی برای انعکاس اشعار ، داستان های کوتاه و نوشته های ادبی اعضای کانون ، اطلاع رسانی فعالیت های کانون به اعضا و بازدبد کنندگان بلاگ و محلی برای جمع آوری پیشنهادات و انتقادات اعضا و سایر بازدید کنندگان از این کانون میباشد

Home
Email
Night Skin